جمعى از نويسندگان
30
جنگهاى پيامبر اكرم ( ص ) ( فارسى )
و قرار گذاشتند قرعه بكشند . اين كار انجام شد و پسر به جبهه رفت و به شهادت رسيد . « 1 » شور و نشاط رفتن به جبهه نوجوانان را هم به حركت درآورده بود ؛ آنها به قصد عزيمت ، از مدينه بيرون رفتند ، اما پس از آنكه رسول خدا ( ص ) ، از سپاه اسلام ، سان ديد ، تعدادى از آنها را بازگرداند . پيش از آن يكى از نوجوانان خود را پشت ديگران پنهان مىكرد . برادرش پرسيد : چرا چنين مىكنى ؟ گفت : مىترسم پيامبر ( ص ) مرا ببيند و برگرداند و من دوست دارم اعزام شوم ، شايد خداوند شهادت را روزى من گرداند از اتفاق ، پيامبر خدا ( ص ) او را ديد و فرمود كه بايد بازگردد ، ولى او آن قدر گريست تا حضرتش اجازه داد در جنگ شركت كند . اين نوجوان كه از عمرش شانزده بهار بيشتر نگذشته بود ، به جبهه رفت و شهيد شد . « 2 » البته روحيهء همهء مسلمانان چنين نبود . عدهاى به طمع غنيمت آمده بودند و عدهاى از مسلمانان ترس از قريش را در دل داشتند و خود را ناتوانتر از آن مىديدند كه بتوانند با آنها مقابله كنند و به هر حال جنگ را خوش نمىداشتند . 2 - روحيهء مشركان : پس از آنكه خبر نجات كاروان به مكه رسيد و مردم مطمئن شدند كه مال التجارهشان از خطر گذشته ، ديگر انگيزهاى براى جنگ نداشتند . بطور طبيعى كسى كه انگيزهء جنگيدن نداشته باشد ، روحيهء جنگيدن هم ندارد . در واقع آنچه مشركان را به ميدان آورد ، تبليغات و فعاليتهاى ابوجهل بود . او هر كس را كه قصد بازگشت داشت ، تحقير مىكرد و به همين جهت سرمهدانى آورده بود تا بر چشم كسانى كه قصد جنگ كردن ندارند سرمه بكشد . شومى و ناپاكى اين مرد بر كسى پوشيده نبود ، ولى از بيم تبليغات زهرآگين وى ياراى مخالفت نداشتند . « 3 » به هر حال ، چنان جوّ نوميدى بر سپاه قريش حاكم بود كه عدهاى يقين داشتند كه از اين جنگ جان سالم به در
--> ( 1 ) - مغازى واقدى مترجم ، ج 1 ، ص 15 . ( 2 ) - همان ، ص 16 . ( 3 ) - همان .